تبليغاتX
عشق هاااااااااله و کیااااااااان
***عشق را صدا کنیم***

خورشید در قلب تو طلوع می کند   

 

اگر تو قوی باشی و از هر چه می هراسی و ان چه قلبت را می لرزاند کلامی شکوه نکنی ....

عشق را برگزینی و دل به او بسپاری دست در دست تو می تواند دنیا را برایت شاهراهی کند ...

هر چه به سوی عشق بیشتر بشتابی بیشتر یاد خواهی گرفت به خاطرش عفو می کنی می گذری می مانی

وقتی سکوت کنی و خود را به پاکی کودک درونت بسپاری عشق حرف دل تو می شود و بس...

بدون عشق حتی ابر ها هم برایت نخواهند گریست و گره های زندگی به دست دوستی پر مهر برایت گشوده نخواهد شد...

کسی باش که می داند عشق بالی برای پرواز به سوی تجلی ارزوها و پل عبور به سوی سرزمین دلهای مشتاق است...

عاشق باش و اوج گرفتن خود را ببین...

مهر بورز و عشق خود را عیان کن...

زمانی که می خواهی بزرگ باشی ,

                              به یاد بیاور که نخست باید

چون خورشید عاشق باشی...

 

 

سلــــــــــــــــــــــــــــــام دوستای گلمون

عیــــــــــــــــــــــــــــــــدتون مبارک

ببخشید که دیر تبریک گفتیم

راستشو بخواین جفتمون کلی کار داشتیم که نشد به وبلاگ برسیم

خلاصه بازم شرمنده

ایشالله که سال خیلی خوبی داشته باشین

برای ما دو تا هم دعا کنین

دوستتون داریــــــــــــــــــــــــــــــــم

همدیگرم دوست داریم !!!!!!!!!! 

 

 

Sorrow sat on your eyes

O the tender wayfarer

There is no distance between us:

The trembling of a leaf

اندوهی در چشمانت نشست

رهرو نازک دل من

میان ما راه درازی نیست

لرزش یک برگ

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:32  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

خدایا مرا آن ده که مرا آن به... در دنیا مرا یاد

تو بس و در عقبی مرادیدار تو بس...

 (خواجه عبدالله انصاری)

تا وقتی که با حس و حال دل همراه باشی جادو خطابت می کنند

 باکی ندارم از این گونه خطاب....

اما چشمانم دیگر تاب نگاه کردن به بیگانه با دلی را ندارد ....

دور شده از مهربانی هم این گونه است ؟!!!

هستم چون می خواهم که باشم............این طوری نگاهم نکن !!!!باز هم می گویم

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم


شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند


دلم مي خواهد فر ياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد

 منعكس كند فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام


دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم


كاش مي شد پرواز كنم


پروازي بي انتهاتا رسيدن به ابدييت...................


كاش مي شد در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم


نفرين به بودن وقتي با درد همراه است


بغض كهنهاي گلويم را ميفشاردبه گوشهاي پناه ميبرم


كاش اين بار هم كسي اشكهايم را نبيند


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 19:11  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

يك سبد پر ز ستاره با ماست

روي يك سفره احساس

كه بين من  و تو پيداست

قلب من سخت اسير احساس

عشق تو

قطره اشكي است

كه از گوشه چشمت پيداست

روح تو يك گل سرخ تنهاست

حس من

چون يك موج

در تب و تاب درياست

دستم از دوري دستت تنهاست

چشم تو

 رنگ قشنگي است

                        كه در برگ درختان پيداست   

***********************************

ز تو دورم چه غمگين و چه من زارم

فقط نام تو را من روي لب دارم

چه غم گر ديگران گويند من خوارم

كه عشق تو شد روز و شب كارم

**********************************

اميدم باش َ

اميد آخرينم باش

و نوشدارو برايم باش

براي اين دل ريشم تو مرحم باش

تو با مهرت عزيزم باش

تو عشقم باش

تو تنها در كنارم باش

وليكن تا دم اخر

كنارم باش

كنارم باش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 23:12  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.... دکتر شريعتي

 

 

چشمانم را بستم و تو را در ذهنم تصور کردم

من در کنار تو بودم

چه احساس خوبی بود

وقتی چشم باز کردم دوباره جای خالی تو را دیدم

بگو با چشمانی که بهانه تو را می گیرد چه کنم؟

زودتر بیا چشمانم دیگر از نم گریه جز صورت ناز تو جایی را نمی بیند

 

 

 

تو به شیرینی یک شب یلدا

تو به وسعت آبی همه دریا

تو طراوت یاس و گل شب بو

توای مرحمه زخم همه دردام

تو طلوع سحر  توای   صبح دگر

به افق های حیاتم

تو چو تاج سری

با منه دگری

من چو خاکی زیر پاتم

من اگر زنده ام از بهر تو ام

من اگر عاشقم از عشق تو ام

من اگر بیدارم و می خوانم

به تو دلخوشم ای ای مهتاب شبم

به تو دلخوشم ای همه تاب و تبم

به غریبی من یادت شده تسکینم

فقط از دوریت ای آینه غمگینم

همه لحظه مناز یاد تو پر گشته

به افق های دلم نام توخور گشته

(یلدا پیشاپیش مبارک)

 

گر دوستان و اشنایان چشم من باشند تو در من چون نفس هستی

بی چشم حتی می شود این زندگانی را گذز کرد بی نفس هرگز

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 16:0  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم

دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم

ز همدلان سفر کرده ام سراغ بگیرم

به کوچه کوچه ی زلف تو نامه ها بنویسم

دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر

کدام را ننویسم کدام را بنویسم

هر آنچه را که نوشتم ٬مچاله کردم وگفتم

قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم

صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم

قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم

تو بی نشانی و کاغذ در انتظار رسیدن

که من نشانی کوی تو را کجا بنویسم

تو خود نشانی محضی ٬تو خود دعای مجسم

برای چون تو عزیزی٬چراچرا بنویسم

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 22:15  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

من به درماندگی صخره و سنگ 


 من به آوارگی ابر ونسیم


 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت


من به تنهایی خود می مانم


من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

 
 گیسوان تو به یادم می اید

 
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

 
 شعر چشمان تو را می خوانم


 چشم تو چشمه شوق

 
چشم تو ژرفترین راز وجود

 
برگ بید است که با زمزمه جاری باد


تن به وارستن عمر ابدی می سپرد

 
 تو تماشا کن


 که بهار دیگر


پاورچین پاورچین

 
 از دل تاریکی می گذر

 
و تو در خوابی

 
 و پرستوها خوابند

 
و تو می اندیشی

 
به بهار دیگر

 
و به یاری دیگر

 
نه بهاری


 و نه یاری دیگر

 
حیف


 اما من و تو


دور از هم می پوسیم

 
 غمم از وحشت پوسیدن نیست

 
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است

 
 دیگر از من تا خک شدن راهی نیست

 
 از سر این بام


این صحرا این دریا

 
پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را

 

من به درماندگی صخره و سنگ

 
 من به آوارگی ابر ونسیم 


 من به سرگشتگی ‌آهوی دشت


من به تنهایی خود می مانم


من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

 
 گیسوان تو به یادم می اید

 
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

 
 شعر چشمان تو را می خوانم


 چشم تو چشمه شوق


چشم تو ژرفترین راز وجود

 
برگ بید است که با زمزمه جاری باد


تن به وارستن عمر ابدی می سپرد


 تو تماشا کن


 که بهار دیگر


پاورچین پاورچین


 از دل تاریکی می گذر


و تو در خوابی

 
 و پرستوها خوابند


و تو می اندیشی

 
به بهار دیگر


و به یاری دیگر

 
نه بهاری


 و نه یاری دیگر


حیف


 اما من و تو


دور از هم می پوسیم


 غمم از وحشت پوسیدن نیست

 
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است


 دیگر از من تا خک شدن راهی نیست

 
 از سر این بام


این صحرا این دریا

 
پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را

 
 با خود خواهم برد

 

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 22:5  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

 

سلام به همه ی دوستای گلمون

شرمنده شدیم به خدا

مرسی که تو این مدت که ما نتونستیم به وبلاگ برسیم بهمون سر زدین و مارو تنها نذاشتیم

واقعا از همتون ممنونیم

 

توی این مدت اتفاقای خوب و بد زیاد افتاد ولی مهمترینش اینی هست که الان می خوام بنویسم یه اتفاق یا سوتفاهم!!! کیان چند وقته که فکر می کنه از عشقم نسبت بهش کم شده!!!این چیزی هست که خیلی نگرانم کردهمی ترسم به عشق من شک کرده باشه

کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان جونم عــــــــــــــــــــــــــاشقتم

     

 در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفتهگل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم

 تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا


مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند 

         

دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ

دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ

چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ

اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ

آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ

گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره

اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام

عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 20:35  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 
      

باور نکن تنهاییت را

             من در تو پنهانم تو در من

                             از من به من نزدیک تر تو

                                                 از تو به تو نزدیک تر من

باور نکن تنهاییت را

              تا یک دل و یک درد داری

                           تا در عبور از کوچه ی عشق

                                                 بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد

              باور نکن تنهاییت را

                           هر جای این دنیا که باشی

                                                  من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی

               حتی اگر با هم نباشیم

                              حتی اگر یک لحظه یک روز

                                                با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر

                با من بیا تا کعبه ی دل

                               باور نکن تنهاییت را

                                                 من با توام منزل به منزل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 10:50  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

ســــــــــــــــــــــــــــــــلام به همگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

خـــــــــــــــــــــــوش اومدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

بفرمــــــــــــــــــــــــــــــایید داخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل

دم در بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:0  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

چه قدر خسته بودی

خسته از دوری...

از بی توجهی های من...

منو ببخش

خیلی اذیت شدی...

نمی دونم چه جوری این ۳ ماه گذشت...

دیشب فهمیدم که خیلی بدجنسم

چقد خوبی که هیچ وقت هیچی نمی گی

....

خیلی حالم گرفتست

به ساعت که نگاه کردم دیدن ۱:۲۶ هست

دیشب همین موقع داشتیم می حرفیدیم

اخرای حرفمون بود

وقتی قطع کردیم از خودم بدم اومد

من خیلی اذیتت کردم

هیچ فکر نمی کردم یه پسر اینقدر تحت تاثیر قرار بگیره

اینهمه دوری بهش فشار بیاره

ولی دیشب با تمام وجودم حسش کردم

اینقدر الان گریه کردم که دیگه نمی تونم چیزی بنویسم

ببخشید این دفعه همش از سر دلتنگی بود اپم

زیادم جالب نبود

برامون دعا کنین این چند روز لعنتی هم زود بگذره

ما دیگه طاقت نداریم

کیان منو ببخش بابت همه چیز....

عاشقـــــــــــــــــــــــــــتم بیشتر از هر وقت دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 2:2  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خوش اومدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

دم در بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــده

بفرمایید تــــــــــــــــــــــــــو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:0  توسط هاااااااااله و کیااااااااان | 

اه چقدر دلتنگ شده ام امروز

هیچ روزی را به یاد ندارم که این گونه بی تاب

در انتظارت نشسته باشم

کاش تو درکنارمن وسفره دلم بودی

نمی دانم می دانی

که چقدر ارزوی دیدن دوباره تو

در شیار چشمانم وبر روی نرمی گونه هایم

شبها وروزهایم رقصان است

چیزی روی پوست تنم موج می خورد

چیزی شبیه به اندوه یک فرجام

چیزی مثل تولد یک پروانه در مه

کاش می شد

اما نبض زمان در دست من نیست

که باز دارمش از فردا

کار من نیست کار من افسوس است نه بازی

با مهره های شطرنج زمان

می دانم که تو هم دلتنگ منی

من می دانم که ان سوی کلامت چیزی بجز زمزمه

باران نیستم

من همه را می دانم

اه چقدر دلتنگ تو شده ام امروز

دستهای مرا دریاب

حتی در خواب

در دورترین مکان خلوت ذهن

و صدای مرا که از صدای ترک خوردن یک اه

نازکتر است

که این اخرین صدای امید من است

به سوی تو

 

اتاق ساکت بود و تاريک!!!با اينکه سرد بود تمام تنم از عرق خيس شده بود.

ملافه رو از رو صورتم پايين کشيدم....
اروم چشام و وا کردم!

بعد ساعتها گريز از خودم برا فراموشي تو،بازم چشمهام پر از اشک بود!

انگار همه راههاي فرار از تو باز به خودت ميرسيد.

تکون ارومي خوردم ،قاب عکست افتاد!!!

بي حوصله نگاهي بهش انداختم،به من ميخنديدي!!!
چشمامو دوباره بستم،بازم بهم ميخنديدي!!!

تلاشم براي حرکت انگار بي فايده بود!

سنگين بودم!يه نفس عميق...کمکم کرد تا بشينم!!!فقط صداي ساعت...تو نبودي!!!