![]() |
![]() |
|
| ***عشق را صدا کنیم*** |
|
خورشید در قلب تو طلوع می کند اگر تو قوی باشی و از هر چه می هراسی و ان چه قلبت را می لرزاند کلامی شکوه نکنی .... عشق را برگزینی و دل به او بسپاری دست در دست تو می تواند دنیا را برایت شاهراهی کند ... هر چه به سوی عشق بیشتر بشتابی بیشتر یاد خواهی گرفت به خاطرش عفو می کنی می گذری می مانی وقتی سکوت کنی و خود را به پاکی کودک درونت بسپاری عشق حرف دل تو می شود و بس... بدون عشق حتی ابر ها هم برایت نخواهند گریست و گره های زندگی به دست دوستی پر مهر برایت گشوده نخواهد شد... کسی باش که می داند عشق بالی برای پرواز به سوی تجلی ارزوها و پل عبور به سوی سرزمین دلهای مشتاق است... عاشق باش و اوج گرفتن خود را ببین... مهر بورز و عشق خود را عیان کن... زمانی که می خواهی بزرگ باشی , به یاد بیاور که نخست باید چون خورشید عاشق باشی... ♥ سلــــــــــــــــــــــــــــــام دوستای گلمون عیــــــــــــــــــــــــــــــــدتون مبارک ببخشید که دیر تبریک گفتیم راستشو بخواین جفتمون کلی کار داشتیم که نشد به وبلاگ برسیم خلاصه بازم شرمنده ایشالله که سال خیلی خوبی داشته باشین برای ما دو تا هم دعا کنین دوستتون داریــــــــــــــــــــــــــــــــم همدیگرم دوست داریم !!!!!!!!!! Sorrow sat on your eyes O the tender wayfarer There is no distance between us: The trembling of a leaf اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل من میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:32 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
خدایا مرا آن ده که مرا آن به... در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرادیدار تو بس... (خواجه عبدالله انصاری)
تا وقتی که با حس و حال دل همراه باشی جادو خطابت می کنند باکی ندارم از این گونه خطاب.... اما چشمانم دیگر تاب نگاه کردن به بیگانه با دلی را ندارد .... دور شده از مهربانی هم این گونه است ؟!!! هستم چون می خواهم که باشم............این طوری نگاهم نکن !!!!باز هم می گویم دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم
منعكس كند فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 19:11 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
يك سبد پر ز ستاره با ماست
روي يك سفره احساس
كه بين من و تو پيداست
قلب من سخت اسير احساس
عشق تو
قطره اشكي است
كه از گوشه چشمت پيداست
روح تو يك گل سرخ تنهاست
حس من
چون يك موج
در تب و تاب درياست
دستم از دوري دستت تنهاست
چشم تو
رنگ قشنگي است
كه در برگ درختان پيداست
*********************************** ز تو دورم چه غمگين و چه من زارم فقط نام تو را من روي لب دارم چه غم گر ديگران گويند من خوارم كه عشق تو شد روز و شب كارم ********************************** اميدم باش َ اميد آخرينم باش و نوشدارو برايم باش براي اين دل ريشم تو مرحم باش تو با مهرت عزيزم باش تو عشقم باش تو تنها در كنارم باش وليكن تا دم اخر كنارم باش كنارم باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 دی1386ساعت 23:12 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين.... دکتر شريعتي
چشمانم را بستم و تو را در ذهنم تصور کردم من در کنار تو بودم چه احساس خوبی بود وقتی چشم باز کردم دوباره جای خالی تو را دیدم بگو با چشمانی که بهانه تو را می گیرد چه کنم؟ زودتر بیا چشمانم دیگر از نم گریه جز صورت ناز تو جایی را نمی بیند
تو به شیرینی یک شب یلدا تو به وسعت آبی همه دریا تو طراوت یاس و گل شب بو توای مرحمه زخم همه دردام تو طلوع سحر توای صبح دگر به افق های حیاتم تو چو تاج سری با منه دگری من چو خاکی زیر پاتم من اگر زنده ام از بهر تو ام من اگر عاشقم از عشق تو ام من اگر بیدارم و می خوانم به تو دلخوشم ای ای مهتاب شبم به تو دلخوشم ای همه تاب و تبم به غریبی من یادت شده تسکینم فقط از دوریت ای آینه غمگینم همه لحظه مناز یاد تو پر گشته به افق های دلم نام توخور گشته (یلدا پیشاپیش مبارک)
گر دوستان و اشنایان چشم من باشند تو در من چون نفس هستی بی چشم حتی می شود این زندگانی را گذز کرد بی نفس هرگز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 16:0 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
شبی نشستم و گفتم دو خط دعا بنویسم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آبان1386ساعت 22:15 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
من به درماندگی صخره و سنگ
من به درماندگی صخره و سنگ
دوستت دارم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آبان1386ساعت 22:5 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
سلام به همه ی دوستای گلمون شرمنده شدیم به خدا مرسی که تو این مدت که ما نتونستیم به وبلاگ برسیم بهمون سر زدین و مارو تنها نذاشتیم واقعا از همتون ممنونیم
توی این مدت اتفاقای خوب و بد زیاد افتاد ولی مهمترینش اینی هست که الان می خوام بنویسم یه اتفاق یا سوتفاهم!!! کیان چند وقته که فکر می کنه از عشقم نسبت بهش کم شده!!! کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان جونم عــــــــــــــــــــــــــاشقتم در شبان غم تنهایی خویش تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار دنيا كوچيكه و عشق تو ، بزرگ دستهاي من كوچيكه و قلب تو ، بزرگ چشمهاي من كوچيكه و آسمون دل مهربون تو ، بزرگ اشكهاي من كوچيكه ولي غربت تو ، بزرگ آسمون دل من كوچيكه و ستاره ي عشق تو ، بزرگ گر چه عشق من كوچيكه و قلبم طاقت غم نداره اما بدون تا روزي كه نفس مي كشم و زنده ام عشق زيبا و قشنگت هميشه توي قلب كوچيكم مي مونه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 20:35 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیک تر تو از تو به تو نزدیک تر من باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داری تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 10:50 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
ســــــــــــــــــــــــــــــــلام به همگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خـــــــــــــــــــــــوش اومدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بفرمــــــــــــــــــــــــــــــایید داخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل دم در بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 0:0 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
چه قدر خسته بودی خسته از دوری... از بی توجهی های من... منو ببخش خیلی اذیت شدی... نمی دونم چه جوری این ۳ ماه گذشت... دیشب فهمیدم که خیلی بدجنسم چقد خوبی که هیچ وقت هیچی نمی گی .... خیلی حالم گرفتست به ساعت که نگاه کردم دیدن ۱:۲۶ هست دیشب همین موقع داشتیم می حرفیدیم اخرای حرفمون بود وقتی قطع کردیم از خودم بدم اومد من خیلی اذیتت کردم هیچ فکر نمی کردم یه پسر اینقدر تحت تاثیر قرار بگیره اینهمه دوری بهش فشار بیاره ولی دیشب با تمام وجودم حسش کردم اینقدر الان گریه کردم که دیگه نمی تونم چیزی بنویسم ببخشید این دفعه همش از سر دلتنگی بود اپم زیادم جالب نبود برامون دعا کنین این چند روز لعنتی هم زود بگذره ما دیگه طاقت نداریم کیان منو ببخش بابت همه چیز.... عاشقـــــــــــــــــــــــــــتم بیشتر از هر وقت دیگه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 2:2 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام خوش اومدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن دم در بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــده بفرمایید تــــــــــــــــــــــــــو
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 0:0 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
اه چقدر دلتنگ شده ام امروز هیچ روزی را به یاد ندارم که این گونه بی تاب در انتظارت نشسته باشم کاش تو درکنارمن وسفره دلم بودی نمی دانم می دانی که چقدر ارزوی دیدن دوباره تو در شیار چشمانم وبر روی نرمی گونه هایم شبها وروزهایم رقصان است چیزی روی پوست تنم موج می خورد چیزی شبیه به اندوه یک فرجام چیزی مثل تولد یک پروانه در مه کاش می شد اما نبض زمان در دست من نیست که باز دارمش از فردا کار من نیست کار من افسوس است نه بازی با مهره های شطرنج زمان می دانم که تو هم دلتنگ منی من می دانم که ان سوی کلامت چیزی بجز زمزمه باران نیستم من همه را می دانم اه چقدر دلتنگ تو شده ام امروز دستهای مرا دریاب حتی در خواب در دورترین مکان خلوت ذهن و صدای مرا که از صدای ترک خوردن یک اه نازکتر است که این اخرین صدای امید من است به سوی تو
اتاق ساکت بود و تاريک!!!با اينکه سرد بود تمام تنم از عرق خيس شده بود. ملافه رو از رو صورتم پايين کشيدم.... بعد ساعتها گريز از خودم برا فراموشي تو،بازم چشمهام پر از اشک بود! انگار همه راههاي فرار از تو باز به خودت ميرسيد. تکون ارومي خوردم ،قاب عکست افتاد!!! بي حوصله نگاهي بهش انداختم،به من ميخنديدي!!! تلاشم براي حرکت انگار بي فايده بود! سنگين بودم!يه نفس عميق...کمکم کرد تا بشينم!!!فقط صداي ساعت...تو نبودي!!! بالاخره رفتي،بعد ماها انتظار،بعد مدت ها گريه من،بعد عادت دادن من، بعد عاشق کردن من................. چه داغ بودي وقتي براي اولين بار دستام و گرفتي و با صداي اروم زمزمه کردي: "دوستت دارم!" تو بي وفا نيستي،دنيا بي وفاست. ايا مستحق فراموشي بودم؟تو چي؟بايد فراموشت کرد؟ نگاهم به پنجره ميفته!چقدر فاصله ست از من تا رفتن...تو چطور طي کردي؟ بهش نگاه ميکنم،چقدر نحيف شدم؟؟؟ اروم،ضعيف،تنها و خسته به پنجره نزديک ميشم! به ديدار دوباره تو از پشت اين قاب سياه؟؟؟ دستامو ميارم بالا،حوصله فکر کردن به دليل لرزششو هم حتي ندارم! به پرده چنگ ميزنم!غوغايي دردرونم هست!!! چشامو ميبندم!نه به سرعت که با ترديد فاصله هارو کنار ميزنم و چشامو اروم باز ميکنم!!!! تحمل تاريکي تا کي؟؟؟ايا نبايد از پشت قاب باخبر شد؟؟؟ ايا اين واقعا تو بودي که رفتي؟؟؟يا من از خودم فرار کردم؟؟؟ احساس ضعف ميکنم و پرده چنگ زدرو محکم تو دستام فشار ميدم!!! به گوشه اتاق نگاه ميکنم!تلنباري از لباسهاي چرک!تصميم ميگيرم..... اروم چنگمو وا ميکنم،رو صندلي کنار پنجره ميشينم!!! با دست چپم با چشمهاي باز پردرو کنار ميزنم!!!! سرم تير ميکشه،چشمام محتاج بستن،نور زيادي وارد اتاق تاريکم شد!!!!!! سياهي چشامم کم کم روشن ميشه، براي چند لحظه صدايي از قلبم نمياد به زنده بودنم شک ميکنم! نه.................!!!من؟؟؟در اغوش تو؟گرمايي اشنا تمام وجدمو ميگيره! بويي که غريبه نيست! پنجره تورو نشون ميده که لبخند به لب با چشاي پر از اشک دستاتو حلقه زدي دورم!! پنجره دروغ نميگه!!!ايا اين تجسم روياست؟يا من خوابم؟يا مرده؟با ترس برميگردم، اين حقيقت داره، ♥من در اغوش توام♥
چه سخت است سکوت وانتظار سکوت در برابرعشق تو انتظاری مبهم به دنبال اشاره ای از چشمانت لحظه ها نمی گذرند انگار زمان ایستاده است و فقط من در این خلوت پر ز فریاد وخواستن در انتظار اینده تنها مانده ام شبهایم بدون مهتاب است و اسمان چشمانم در غم عشقت بارانی است اما قلبم تنها به امید دیدنت می تپد چرا نگاهم کردی چرا صدایم کردی عاشقت گشته بودم اما هرگز نخواستی بدانی و در برابر فریب رقیبم چه اسان دل را باختی تو هرگز مرا ندیدی یا نه شاید دیدی و در دلت به من خندیدی و حال من تنها و عاشق در نزدیکی تو اما فرسنگها دور از چشمانت طعم تلخ انتظار را می چشم ای کاش فقط می توانستم یکبار فقط یکبار بگویم دوستت دارم و فقط عشق من بر قلبت حاکم بود
آخرين نامه من....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 13:4 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
من و تو می ریم... هیچ کس نمی دونه کجا.. شاید خودمون هم نمی دونیم... یه جای دور دور... 2تایی با هم... فقط فقط ماییم... نه... 3تاییم... خدا هم هست! پس دیگه تنها نیستیم... فکرشو بکن... وای چه رویـــــــــــای شیرینی... دستاتو بده من...زود باش... من دیگه طاقت دور بودن ندارم... حالا دیگه ما همیشه با همیم... خوشبخت ترین ادمای این دنیا ماییم... چون همدیگرو داریم... ما با همیم... تا همیشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...!
پناه من باش همانگونه که دریا آسمان را و کوه
************************************************************* برای اخرین بار خدا کنه بباره تو این شب کویری یه قطره از ستاره همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار بگو بگو که هستی برای اخرین بار وقتی دوری تنهایی نزدیکه قلبم بی تو می لرزه تاریکه چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن عمرمو بردن اما یه لحظه بر نگشتن تو چشم من نگاه کن منو به گریه نسپار حالا که با تو هستم برای اولین بار برای اخرین بار وقتی دوری تنهایی نزدیکه قلبم بی تو می لرزه تاریکه...
************************************************************ انكار ِ عشق را همه بانگي شد....
************************************************************ یه نفر ...یک جایی...
************************************************************ با من بگو : «وقتی که صدها سال صدها هزاران سال بگذشت انگاه ...» اما مگو : «هرگز...» هرگز چه دور است اه ! هرگز چه وحشتناک هرگز چه بی رحم است!
************************************************************* گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام، بيدارم؛ گاهگاهي نيز، وقتي چشم بر هم مي گذارم، خواب هاي روشني دارم، عين هشياري ! آنچنان روشن كه من در خواب، دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست ، بيداري ست، بيداري ! *** اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار، پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟ اين منم، همراه او ؟ بازو به بازو، مست مست از عشق، از اميد ؟ روي راهي تار و پودش نور، از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟ *** اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا ! خواب يا بيدار، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 16:11 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
لبانت كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد تا به صورت انسان درآيد با دو شيار مّورب كه غرور ترا هدايت مي كنند و سرنوشت مرا كه شب را تحمل كرده ام بي آن كه به انتظار صبح مسلح بوده باشم، و بكارتي سر بلند را از رو سبيخانه هاي داد و ستد سر به مهر باز آورده م كه من به زندگي نشستم! هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد اندك جائي براي زيستن اندك جائي براي مردن و گريز از شهر كه به هزار انگشت به وقاحت پاكي آسمان را متهم مي كند كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد - من با نخستين نگاه تو آغاز شدم در رقص عظيم تو به شكوهمندي ني لبكي مي نوازند، و ترانه رگ هايت آفتاب هميشه را طالع مي كند كه كوچه هاي شهر حضور مرا دريابند دستانت آشتي است ودوستاني كه ياري مي دهند تا دشمني از ياد برده شود پيشانيت آيينه اي بلند است تابناك و بلند، كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد تا عطش آب ها را گوارا تر كند؟ عمري دراز در آن نگريستم من بركه ها ودريا ها را گريستم اي پري وار درقالب آدمي كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد! حضور بهشتي است كه گريز از جهنم را توجيه مي كند، دريائي كه مرا در خود غرق مي كند تا از همه گناهان ودروغ شسته شوم وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود
******************************************************* من زمینم تو درخت من درختم تو بهار ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه میون جنگلا طاقم میکنه تو بزرگی مثه شب اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثه شب خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تازه وقتی بره مهتاب و هنوز شب تنها، باید راه دوری رو بره تا دم دروازه ی نور مثه شب گود بزرگی، مثه شب تازه روزم که بیاد تو تمیزی مث شبنم مثه صبح تو مثه مخمل ابری مثه بوی علفی مثه اون ململ مه نازکی اون ململ مه که رو عطر علفا مثل بلاتکلیفی هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات مث برفایی تو تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه مثه اون قله ی مغرور بلندی که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی ....
رویای با تو بودن!!!! بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده................ و چه زیباست رویای با توبودن
*****************************************************
در نگاه من اشتیاق دیدارت را ببین و نظاره گر باش اشک هایی را که بی تو، در سکوت، محکوم به مرگ فرو میریزند و حسرت لمس سرانگشتانت را به گور آرزوها می برند. نگاه کن که این درمانده از خود، چگونه لباس عجز به تن، دست به سوی تو دراز می کند تا حتی گوشه ای از سایه تو نصیبش گردد....نگاه کن که به شوق دیدار تو چگونه در کویر روزهای بی حاصلش ، پای پیاده میدود و چگونه اسب لجام گسیخته شبهایش را بسوی خیال هم آغوشی تو ، می کشاند . و تو آن باران رحمتی بودی که بر پژمردگی لبهایم باریدی و فریادی بلند شدی دربرهوت پر ترس قلبم ....چونان بانگ اسرافیل....و اینک این منم که فریاد میزنم با من بمان که بی تو از این دنیای بی ارزش هیچ نمی خواهم ....
*******************************************************
*******************************************************
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مرداد1386ساعت 16:28 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
چقدر کوچک شده ای! تو که دیروز
از بلندای آفتاب سلامم می دادی.
چه شد
که در سردی سیاه سایه ی سروی
سر به زیر
فریاد کوچه ها را سکوت می کنی؟!
تویی که فریادت؛
تمام فاصله ها را قدم می زد
و رد پایت
تا آنسوتر از همیشه جاری بود
چه شد
که این سیاهه ی سرد
رستنگاه سکوت ابدیت شد؟!
بگو!
نه! نه!
هنوز هم همان همیشگی هستی
و این منم
که کمی
فقط کمی بزرگ شده ام
**************************************************** نمی دونم چرا شادی ها زود تموم می شن و رویاهای شیرین
همیشه قبل از اونکه به واقعیت تبدیل بشن محو و نابود می
شن؟! چرا کابوسها موندگار تر از رویاها هستن...و
چرا زودتر از رویاها به واقعیت می پیوندن؟!
رویای با آدم ماندن تنها یک هفته به واقعیت پیوست و بعد باز
تبدیل به رویایی شد که دیگر بعید می دانمش...مهم
نیست...مهم اینه که آدم در من رشد کرده و من دیگه بین خودم
و اون چیزی نمی بینم....من او شدم..تن او شدم...پیدا
شدم...پیدا شدم.. پیدای نا پیدا شدم...دیگه مهم نیست..سیبها
را تنهایی گاز می زنم..لحظه ها را به بی تویی بودن عادت می
دهم...و خودم را برای نداشتنت...نداشتن تنت آماده می
کنم...تو در روجم رخنه کرده ای... و در جایی در تنم که می
گویند دل است!!!
و حالا احساس می کنم که با درد تو بزرگ شده ام...یک سرو
گردن بلندتر از رنگین کمان
**************************************************** دیدارت را جیره بندی کردی تا به آنجا که رنگ چشمانت از ذهنم پرید حالا نمی دانم موهایت تا کجای پیشانی ات عقب روی کرده! **************************************************** نام تو را کنار نام خودم نوشتم بالای قله ای که دوستت دارم را باد برد تا فرشته ها بشنوند و این طوری تابستان گذشت زمستان از راه رسید تا ابری بگرید و نام تو را پاک کند از سینه ی کوه و من از آن بالا بغلتم پای دره ای که لفظی دری خوابیده است تا جای هر زخمی عشقی ریشه کند فردا.
**************************************************** چقدر نامم را در کنار نامت نوشتن را دوست دارم و چقدر با هم بودن حتا در کاغذ و حتا در رویا زیباست! . چقدر سیب بین من و تو خواهد بود...شیرین و سرخ و زرد!
چقدر زخم خوردن سخت است و چه خوب است که تو زخم نمی زنی...آدم!
هر چه هست خوبی است...نهایت من...تمام من...وهم و واقعیت من تنها یکی است..آدم!
نمی دانم...ولی می خوام که بیرون بیام...از این چاردیواری کوچکمان...می خواهم تنها از خودم و تو ننویسم..کمی دورتر را ببینم..آنطرف تر...دورتر و دورتر...حواهایی که زخم می خورند از آدمها و آدم هایی که یرخورده می شوند از حواها....می خواهم ببینمشان و برایشان از سیب بگویم...سیب سفید ماه...سیب سرخ عشق...سیب زرد خورشید..سیب ترش گناه...
آد م ها و حواها! از تمام سیب ها گاز بزنید و لذت گناه را...زندگی را با تمام وجود حس کنید
****************************************************
رد پای روشن باران را بر روی گونه هایم احساس می کنم و آمدنت را نمی دانم به چه باید تشبیه کرد!!! مدتها بود که طعم از شادی گریستن را از یاد برده بودم...مگر می شد بی تو شاد بود و شادی را تجربه کرد...اما من حتا شادی را بی حضور جسمت تجربه کردم و در نبودنت گاه تو را به آب تشبیه کردم و گاه به آتش و با آب پیوند خوردم و در آتش رقصیدم تا تو دیگر بار آمدی و من حالا تو را تنها به تو تشبیه می کنم چقدر دلم برای صدا کردنت تنگ بود و چقدر سیب های نخورده با تو دارم...و چقدر حرف نگقته... باز هم می گویم...گناه عشق تو بر من هزار بار مبارک
************************************************
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 13:30 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست ارزوهای محالم یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچکسی نبستم هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش اگه باشی با نگاهت می شه از حادثه رد شد می شه تو اتیش عشقت گر گرفتن بلد شد اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش *************************************** از زمانی که کذشت انتظار وفا نداشته باش فصلها بی وفا هستند سالها بی وفا هستند چشم انتظار و امیدی نداشته باش ازدوست داشتن ... از عشق ... لبهایی که «دوست دارم » می گویند بی وفا هستنـــــــــــد روزی می اید غنچه های احساس پژمرده می شود تمام حقایق با دروغ ها پیوند می خورند عاشقان بی جهت منتظر رفتگان هستند دنیایی تصور کن خالی از وفـــــــــــا دوستانی که عمرت را به پایشان ریختی بی وفا هستنــــــــــــد زندگی را تصور کن خالی از عشـــــــق معشوقه هایی که جانت را برایشان داده ای بی وفا هستنــــــــــــد روزی می اید غنچه های احساس پژمرده می شود تمام حقایق با دروغ ها پیوند می خورند عاشقان بی جهت منتظر رفتگان هستند فصلها بی وفا هستند سالها بی وفا هستند ***************************************** خیال می کردیم بدون حاشیه هستیم ***************************************** روزي هزار بار بر صفحه دل بنويس: ميان بودنش و نبودنش تنها يك حرف فاصله است! به همين سادگي و من روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختم و جز دل كه روزي هزار بار خراش افتاد كسي نفهميد كه از ب بودنت تا ن نبودنت فاصله تا بي نهايت؟ ***************************************** در گذرگاه زمان،خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشق ها ميميرند،رنگ ها رنگ دگر مي گيرند و بهاران ز پس هم سپري مي گردند اين فقط خاطره هاست، چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي مانند ***************************************** دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای ديريافته با تو سخن ميگويم بسان ابر كه با طوفان به سان علف كه با صحرا به سان باران كه با دريا به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد زيرا صدای من با صدای تو آشناست... ***************************************** همه در خواب شبند همه در تاب و تبند همه ساکت ، همه بی کس ، همه تنها همگان از راز های سر به مهر این خدا در عجبند و خدا آن بالا ساکت و بی کس و تنها ولی من تاریک در سکوتی تیره و شبرا هه ای بی نظم و باریک اینجا این پائین لای این تقدیر شوم و راه و رسم یخ زده در این منتشر قانون و آئین در رنج سیاه ابدی قلب من یخ زده است خدا نیز به روح سرد من آتش زده است خدا دور شده محبت بر دل رنجور من وصله ای ناچسب و بد قامت و ناجور شده من گریه را بیشتر از شب ، بیشتر از خود ، بیشتر از عشق خدا میخواهم من در این سردی مطلق هق هقی جانکاهم ناله ای بی گاهم من گریه ام من آهم من خودم حادثه ای پر دردم من خودم یخ زده ام من سردم ناگهان در پستی محض عطر گل می پیچد این منتشر قانون بی سامان به خود حادثه ای خوش میبیند صدایی که مرا می خواند دل من می لرزد قلب من می داند این صدای عشق است که در خاطر ه ام می ماند و تو از بین غبار شبها در راهی باز به دیدار دلم می آیی با سبدی مملو از احساس و صفا صمیمی ، بی ریا می بوسی ، می بویی بین یخهای دلم گرمی و عشق و صفا می جویی و به خدای تنها می گویی : قلب او شاید مرده است گر چه از دوری تو افسرده است لیک من آمده ام تا که بگویم با تو او ز درد بی کسی پژمرده است او دگر تنها نیست قلب و عشق و روح من مال تو باشد ای خدا و به معصومیتم باز ببخش بار سنگین گناهانش را من به او عشق و محبت دادم تا دوباره قلب بی جانش تپید چشمهای تار و غمگینش دید عشق را بویید تا به سر منزل مقصود رسید ای خدواند غدیر مرا از او و او از من مگیر ای خدواوند عظیم ای خدواوند کریم ما در این شبرا هه ها بی خبر از راهیم از حدوث بی امان دردهای یخ زده نا آگاهیم ما ز همدیگر وز تو ای خدا عشق و صفا می خواهیم عشق خود را من همیشه نذر او خواهم کرد خواهم فریاد برآورد ای خدای بی کس ای خدای تنها به معصومیتم باز ببخش بار سنگین گناهانش را باز هم خدا آن بالاست کامل و بی کس و تنها و تو اینجا با من این پائین عاشق و واله و شیدا ***************************************** بچه ها شوخی شوخی به گنجشکا سنگ می زنن ولی گنجشکا جدی جدی می میرن ادما شوخی شوخی به هم زخم می زنن ولی قلبا جدی جدی می شکنن تو شوخی شوخی به من لبخند زدی ولی من جدی جدی عاشقت شدم تو هم یه روز شوخی شوخی تنهام می ذاری منم جدی جدی بی تو می میرم.. ************************************** اگه دنیا یه دونست تو 2 تایـی اگه دریا یه دونست تو 2 تایـــــــی اگه عشق و قلب یه دونست تو 2 تایــــــی اخه تو چشمای منـــــــــــــــــــــــــــــــی ************************************** مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت.... به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود تو برو،برو تا راحتتر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم ***************************************** "وای باران٬ باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست..." وای باران٬ باران دیده و قلب مرا باران شست و تو شفاف و زلال همچنان در صفحه سینه من می تازی٬ تا به سر منزل صبح امید تا به رؤیای قشنگ فردا. پس کجا؟ تا کی؟ من و تو دور از هم مرغ اندیشه خود را بال زنان به سرآغاز شروعی تازه پرواز دهیم... من به دل می گویم: صبر را پیشه بکن٬ "دل قوی دار٬ سحر نزدیک است" من به تو خواهم داد هرچه زیبایی و شادی که در اینجا باشد من به تو خواهم گفت هر چه از عشق و صفایی که به دل داشته ام من تو را می خواهم تنها٬ تو ***************************************** قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون ***************************************** در آخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست. و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي. من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه آسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن. **************************************** دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. *** رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. *** نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است. *** دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد. ***
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
***
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است ***************************************** اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر دوباره باز تنها می شم به شب می گم پیشم بمونه پرنده ی دریا می شم به باد می کم تا صبح بخونه اسیر رویاها می شم بخونه از دیار یاری چرا می ری تنهام می ذاری اگه فراموشم کنی ترک اغوشم کنی تو چنگ موج رها می شم به دل می گم خاموش بمونه می رم که هر کسی بدونه می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صداکنه دوباره باز غمت بیا که منو مبتلا کنه می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 11:52 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
سلام مرسی که سر می زنین.قبل از این که مطلبای این پست روبخونین می خوام یه عکس خوشگل بذارم که داداش سامیرم برام فرستاذه.مررررررررررررررسی داداشی
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...
و تنها عشق مرا رها مي کند ...
و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ...
پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب
که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم ....
مرا به طلوعي ديگر برسان ....
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست می دارم
ولی افسوس که او هرگز نمی داند
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد...
سکوت و نگاه را با هم یکی میکنم فریادی میشود بی صدا می شنوی؟ ! فریاد بی صدا را فریادی که با تمام سکوتش فقط یک چیز می گوید: دوستت دارم
در رویایی با تو بودن . با چشمانی بسته دست تو را در دستانم حس میکنم با تو نفس در من گذرمی کند هر چند بی تو .. ولی در اندیشه تو هستم هر چند تو در کنارم نیستی ... تو رامی خوانم در تکرار نامت همچنان از تو نفس می گیرم شاید تو را ببینم تا در اوج گذر زمان به تو برسم با تو بودن ........ دستان تو در دستان من در ساحلی از هفت دریا با وجود تو من *جانی دوباره *میگیرم
با تو رفتم بی تو باز آمدمممم از سر کوی او...... دله دیووانه........... پنهان کردم در خاکستر غم آنهمه آرزو ... دله دیوووووااااانه .................................. چه بگویم با من ای دل چه هاااا کردی ... تو مرا با عشق او آشنا کردی ...
مینویسم با نور درهوایی از مهر کاغذی از پر گلهای سپید نه به یک بار و به ده بار که هزاران شاید می نهم در سبدی از گل نیلوفر و احساس دلم می سپارم به دل قاصدکی تا برساند به دلت تا بدانی دل من غرق تمنای نگاه تو هنوز می نویسد شب و روز « نازنین من از همیشه تا هنوز دوستت میدارم...»
باز تنها ،در فراسوی نگاهت غرق خواهم شد با تمام بی کسی از جام عشقت ،شهد خواهم خورد در میان بازوانت با تما م هستی ام ،عشق را تفهیم خواهم کرد گوش کن ای عشق من جای سخن با توست من برایت قصه خواهم گفت : از خودم ،از دلم ،از عشق محسوس وجودم اری از کل وجودم حرف خواهم زد من که می دانم فقط تو با تمام انتظارت گوش خواهی کرد،حرف خواهی زد: از خودت ،از دلت ،از عشق محسوس وجودت اری از کل وجودت قصه خواهی گفت تو مرا با ان صدای خوش طنینت خواب خواهی کرد پس چرا این قدر غمگینی ،پس چرا اینقدر سرخورده انتظار زندگی را با تمام غصه هایش وبدی هایش تو می بینی گوش کن ای ناز من ،ای یار من جای سخن با توست تو که چون دریای مواج وخروشان جوش خواهی زد غصه خواهی خورد زندگی جای تنش ها نیست زندگی جای حیات است جاده ای بی انتها وبی ثبات است گاه خوبی ،گاه غصه گاه انسانهای خسته گاه ادمهای شاد در کنار جاده های زندگی یا که بهتر است بگویم جاده ی سازندگی با تمام خستگی در پی راز ونیازند از برای بندگی دوستت دارم عزیزم خوب می دانی چه می گویم من تو را با پرتو قلبم نوازش ی کنم من تو را با اوج احساس دلم پرواز خواهم داد من برایت در میان کهکشانها خانه خواهم ساخت ماه را تسخیر خواهم کرد در میان خانه ایت جای خواهم داد خانه ات را با تمام هستی ام در قلب خویش راه خواهم داد من تو را عاشق ترینم ماه من درب قلبم ،از برایت باز باز است کنج قلبم جای توست این همه ارامش تنها ان توست پس ارام باش ومطمئن باش که دوستت دارم این زندگی از ان توست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 16:9 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
با بااااااااااااااااااااا نظر بدین دیییییییییییییییییییییگه
خیلی نا مردیه به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این همه مطلب و عکس و ..... فقط می یاین می بینین می رین!!!!!!!!!!!!!!!!! حد اقل یه نظر بدین خستگیمون در بره(نکه داریم کوه می کنیم منتظرم ببینم چیکار می کنین نظر بالا نباشه از اپ خبری نیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 15:27 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
اه چقدر دلتنگ شده ام امروز هیچ روزی را به یاد ندارم که این گونه بی تاب در انتظارت نشسته باشم کاش تو درکنارمن وسفره دلم بودی نمی دانم می دانی که چقدر ارزوی دیدن دوباره تو در شیار چشمانم وبر روی نرمی گونه هایم شبها وروزهایم رقصان است چیزی روی پوست تنم موج می خورد چیزی شبیه به اندوه یک فرجام چیزی مثل تولد یک پروانه در مه کاش می شد اما نبض زمان در دست من نیست که باز دارمش از فردا کار من نیست کار من افسوس است نه بازی با مهره های شطرنج زمان می دانم که تو هم دلتنگ منی من می دانم که ان سوی کلامت چیزی بجز زمزمه باران نیستم من همه را می دانم اه چقدر دلتنگ تو شده ام امروز دستهای مرا دریاب حتی در خواب در دورترین مکان خلوت ذهن و صدای مرا که از صدای ترک خوردن یک اه نازکتر است که این اخرین صدای امید من است به سوی تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 0:57 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ؛عشق را محکوم به تیعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی ؟ ای گوش مگر تو نبودی که در ارزوی شنیدن صدایش بودی ؟ و شما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. و تن خود را به ابدیت سپرد......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:10 توسط هاااااااااله و کیااااااااان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان گرامی.من کیان هستم دوست کوچیک شما و به همراه عشقم هاله این وبلاگ رو تقدیم به همه شما عاشقان می کنیم.دوستتان داریم...خوشحال می شیم نظر بدین...
|
|
RSS
|